مرحوم شیخ طبرسی از بزرگان علمای شیعه در کتاب شریف اعلام الورى بأعلام الهدى» جلد اول صفحه 294 چنین نقل میکند:

وممّا یدلّ أیضاً على عصمتها

و از آنچه که میتوان عصمت و معصوم بودن آن بانوی جلیله حضرت زهرای مرضیه را اثبات کرد:

قول النبیّ صلی الله علیه و آله فیها : إنّها بضعة منّی یؤذینی ما آذاها»

فاطمه پاره تن من است و هرکس اورا آزار بدهد مرا آزار داده است.

صحیح مسلم 4 : 1903 | 9 ، سنن الترمذی 5 : 698 | 3869 ، مسند أحمد 4 : 5 ، مستدرک الحاکم 3 : 159 ، تذکرة الخواص : 279 ، ونحوه فی : صحیح البخاری 5 : 26 ، مصابیح السنة للبغوی 4 : 5 | 4799.

وقوله صلی الله علیه و آله : من آذى فاطمة فقد آذانی ، ومن آذانی فقد آذى الله عزّ وجل»

تفسیر القمی 2 : 196 ، علل الشرائع : 6 ، دلائل الامامة للطبری : 45 ، کشف الغمة 1 : 466

نمیخوام بحث طولانی بشه، همینقدر بگم که هرکس در اون زمان بود و الان هم دنبال رو اون، نامردان بی دین میدوه باید یه نگاهی بندازه ببینه آیا واقعا زهرا شناس نبودن ؟؟

یا

چون میشناختن، که اگر حکومت خاندان پیامبر جاری بشه، همچون زباله ای به زباله دان خواهند افتاد و باطن پلیدشان همچون ظاهر خبیثشان اشکار میشود ؟؟

لذا نامرد تو نامه ای که به معاویه نوشت، اینطور گفت:

فبهبل أقسم والأصنام والأوثان واللات والعزى ما جحدها عمر مذ عبدها! ولا عبد للکعبة ربا! ولا صدق لمحمد قولا ، ولا ألقى السلام إلا للحیلة علیه

متن همه رو ترجمه نکنم، فقط بخشی رو خودتون بخونید:

به هـُبَل، بـُت معروف بت پرستان» قسم میخورم و مابقی بت های و لات و عزی، که عمر بن خطاب هیچگاه آنان را رها نکردم و و هیچگاه محمد را تصدیق نکردم و ایمان نیاوردم!!،

حتى أتیت دار علی وفاطمة وابنیهما الحسن والحسین وابنتیهما زینب وأم کلثوم ، والأمة المدعوة بفضة ، ومعی خالد بن ولید وقنفذ مولى أبی بکر ومن صحب من خواصنا

آمدم به درب خانه علی و فاطمه و حسنین و زینبین و خادمه شان که فضه صدایش میزدند، و نام همراهان ملعون تر از خودش را میبرد.

فخرجت فاطمة فوقفت من وراء الباب ، فقالت : أیها الضالون المکذبون! ما ذا تقولون؟ وأی شیء تریدون؟. فقلت : یا فاطمة!. فقالت فاطمة : ما تشاء یا عمر؟!.

حضرت فاطمه به پشت درب آمدند، و چنین به من گفتند: ای گمراهان و دورغگویان! از چه میگوئید ؟.

فضربت فاطمة یدیها من الباب تمنعنی من فتحه فرمته فتصعب علی فضربت کفیها بالسوط فألمها ، فسمعت لها زفیرا وبکاء ، فکدت أن ألین وأنقلب عن الباب فذکرت أحقاد علی وولوعه فی دماء صنادید العرب ، وکید محمد وسحره ، فرکلت الباب وقد ألصقت أحشاءها بالباب تترسه.

فاطمه دستان خود را پشت درب قرار داد و مانع ورود ماشده بود، و این مانع شدن او بر من سخت آمد و دستان او را با شلاق زدم و به درد آمد دستانش، پس شنیدم صدای ناله و گریه اورا، دلم درحال به رحم آمدن بود که کینه و حسد از علی در دلم به یادم آمد، پس درب را با یک پای خود فشار دادم و دِل و . را به درب چسباندم

بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث نویسنده : 

العلامة المجلسی    جلد : 30  صفحه : 288-294

خدایا فاطمـــیه


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

گروه مهاجرت کافه کی پاپ & کی درام نسیم قزوین Hackable ایرانگرد Orod The Great - The Greatest Philosophers of All Time تندیس خیال گنجینه کلام بزرگان